بیا2

باز امد بوی گندمدرسه...

سلام گلا

خوفید؟خوشین؟

اصلا میشه ادم یک مهر حالش خوب باشه؟؟؟

البته من که امروزمدرسه نرفتم...

من ونازی جون خیلی وقته که اپ نکردیم،واسه همین خواستم یه اپ کنم.

همینجوری...

ببخشید اگه نظرات این پست غیرفعاله.

خواستین نظربدین توی پست بعدی نظر بزارین.

دوستون دارم...

منتظر نظرات قشنگتون هستم.

درسا

           

         

  اینم یه عکس خوشمل ولی بی ربط...

             

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 15:50  توسط نازی و درسا 

                                                                                                         

سلام جیگرا

 راستش از اونجایی که یکی دوماه دیگه من درسام شروع میشه و زیاد نمیتونم اپ 

 کنم،تصمیم گرفتم یه نفر دیگه روهم به عنوان نویسنده بهتون معرفی کنم.البته بهتره که اینکارو خودش انجام بده،چون منم خیلی باهاش اشنا نیستم فقط میدونم که دختر خیلی خوبیه،خیلی هم صمیمیه...


سلام

من درسا هستم،متولد 1373.قبلا خودم وب داشتم،ولی متاسفانه وبمو هک کردن،منم تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت وب نزنم،تا اینکه با نازی جون اشنا شدم(تو چت روم)نازی بهم گفت که وب داره و دانشگاش هم داره شروع میشه،من اومدم وبشو دیدم و از اونجایی که وبلاگش خیلی قشنگه تصمیم گرفتم نویسنده شم...

حالا از خودم واستون بگم.

من عاشق صدای علی لهراسبی و روزبه نعمت الهی هستم،از بین بازیگرا امین

حیایی وهدیه تهرانی رو دوست دارم.

سریع با دیگران ارتباط برقرار میکنم و واسه دوستام هرکاری میکنم...

بزرگ ترین لذت زندگیم اینه که در کنار دوستام باشم.

من با اجازه ی نازی جون سعی دارم توی این وب اپ های متفاوتی بکنم.

لطفا کمکم کنید

دوستون دارم...

  





+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:24  توسط نازی و درسا  | 

و بعد از رفتنت...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید . با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی

:

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ! شاید خطا کردم

تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم تا کجا ! تا کی ! برای چه ؟

 

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را عبور خود نخواهی برد

 

هنوز آشفته چشمان شیدای و زیبای توام

برگرد

 

برگرد

و ببین که سرنوشت انتظار من تنها چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت

:

تو هم در پاسخ بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

 

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غضه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...


                   

                               نظر یادتون نره



تولد دوست عزیزم کوثرو بهش تبریک میگم،عزیزم ایشالا 100ساله شی.

(ببخشید که یه کم بی ربط بود)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 11:15  توسط نازی و درسا  | 

دوستان عزیزم سلام

تو این دوماهی که نبودم دلم واستون یه ذره شده بود،این بود که دوباره تصمیم گرفتم وبمو راه بندازم.

از همه ی دوستام که تواین مدت بهم سر زدن و واسم نظر گذاشتن ممنونم...

از دریا جون،تیناجون،ستاره ی عزیزم و...

همتون رو دوست دارم،کمکم کنین تا بازم بتونم وبمو راه بندازم.

بوووووووووووووس

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 12:24  توسط نازی و درسا  | 

 

پرسيد چقدر مرا دوست داري ؟

سکوتي کردم . چند لحظه به چشم هايش خيره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه اي که عاشقتم . عاشق يک عشق واقعي .

عاشق تو ...

عاشقي که براي رسيدن به تو لحظه شماري مي کند .

به عشق اين لحظه هاي انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ي تمام لحظات زندگيم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اينکه تو را تا آخرين نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اينکه گاهي با تو و گهگاهي به ياد تو . در زير باران قدم ميزنم .

عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ي تمام قطره هاي باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خيره مي شوم  .

به اندازه ي تمام ستاره هاي آسمان * دوستت دارم * .

به عشق ديدنت بي قرارم  . حالا که تو را دارم هيچ غمي جز غم دلتنگي ات

در دل ندارم .

به اندازه ي تمام لحظات بي قراري و دلتنگي  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هايت هستم . عاشق گرفتن دست هاي مهربانت

هستم

به عشق آن چشم هاي زيبايت * دوستت دارم * .

لحظه هاي عاشقي با تو چقدر شيرين است .

آن گاه که با تو هستم يک لحظه تنها ماندن نفس گير است ...

به شيريني لحظه هاي عاشقي * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنيا فقط  تو را مي خواهم . تو تنها آرزويم

هستي ...

به اندازه ي تمام آرزو هايم که تنها تويي .

به اندازه ي دنيا که مي خواهم دنيا نباشد و تنها تو براي من باشي

به اندازه ي همان تنهايي که يا تنها با تو هستم و يا تنها به ياد تو هستم . اي

عشق من ...

اي بهترينم ... به عشق تمام اين عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسيدم : به جواب اين سوال رسيدي ؟

اين بار او سکوت کرد .

و اين بار او با چشم هاي خيسش به چشم هايم خيره شد ...

اشک هايش را پاک کردم و اين سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ي وسعت اين سکوت عاشقانه که بين ما
 
برپاست...



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 17:29  توسط نازی و درسا 

 

اي مهربانتر از من
 با من
در دستهاي تو
 آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دريغ کردي
تنها تويي
 مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسيم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهرباني تو با من
 در کوچه باغهاي محبت
 مثل شکوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي است
 افسوس آيا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مايوس مي کند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 13:31  توسط نازی و درسا 

سلام سلام

خوفید؟ببخشید من یه مدت نبودم.

راستی ...

*سال نو مبارک*

امیدوارم سال خوبی داشته باشید .

راستش این چند روزی که نبودم دلم خیلی واستون تنگ شده بود

 

                            

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 13:45  توسط نازی و درسا  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 15:28  توسط نازی و درسا  | 

 

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من  

                     عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

 

             

 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 11:40  توسط نازی و درسا 

بهترین باش
 
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

    هر آنچه كه هستی بهترینش باش...

                         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 15:10  توسط نازی و درسا 

مطالب قدیمی‌تر